ما مي توانيم با مطالعه ماهيها چيزهايي درباره باورها و اعتقادات خود بياموزيم . يك آكواريوم تهيه كنيد و آنرا با استفاده از يك ديوار شيشه اي شفاف به دو قسمت تقسيم كنيد . حال يك ماهي بزرگ شكارچي و يك ماهي سفيد كوچك كه غذاي مورد علاقه ماهي شكارچي است تهيه كنيد . هر يك از دو ماهي را در يك طرف آكواريوم خود قرار دهيد. در يك چشم بهم زدن ماهي شكارچي به طرف طعمه حمله ور مي شود و به شدت به ديوار شيشه اي برخورد مي كند . دور مي زند و دوباره حمله مي كند و باز هم...بنگ ! چند هفته مي گذرد حالا ديگر دماغ ماهي شكارچي سياه و كبود شده است و نهايتا او به اين نتيجه رسيده است كه شكار ماهي سفيد ، مساوي است با درد ، نتيجتاً دست از تعقيب بر مي دارد . حال مي توانيد ديوار شيشه اي را برداريد . فكر مي كنيد چه اتفاقي مي افتد ؟ ماهي شكارچي تا پايان عمرش به سراغ نيمه ديگر آكواريوم نمي رود . او به محدوديتهاي خود پي برده است. آيا داستان ماهي شكارچي اسف انگيز نبود ؟ اگر اينطور فكر مي كنيد پس بهتر است بدانيد كه اين در واقع ، سرگذشت زندگي همه انسانهاست . ما به ديوارهاي شيشه اي برخورد نمي كنيم ، ديوارهاي شيشه اي ما در حقيقت والدين ، معلمها و دوستاني هستند كه به ما مي گويند چه كار مي توانيم بكنيم ، كجا مي توانيم برويم و… و بدتر از همه ، ديوارهاي شيشه اي اعتقادات و باورهاي ماست . ما خالق قفس شيشه اي خود هستيم و تصور مي كنيم كه اين يك واقعيت است . آيا تا به حال اين داستان را شنيده ايد /  من آدم خيلي مهمي هستم و مردم بايد به همين منوال با من برخورد كنند و احترام بگذارند . ! بعضي اصرار دارند كه خود را به ديگران بشناسانند و ثروت يا سواد خود را به رخ آنها بكشند ، اما اين نوع آدمها در درون خود زجر مي كشند ، زيرا شادي آنها در گرو تفكر ديگران است / مهم بودن را فراموش كنيد تا آرامش نصيبتان شود . هر چه كمتر نيازمند تحسين ديگران باشيد ، بيشتر تحسين مي شويد . هر اعتقادي كه ما را فقير و بيچاره نگه مي دارد بايد دور انداخته شود . اعتراف به اشتباه بودن باورها كافي نيست ، وجود اين باورها مايه درد و رنج است . براي شروع كار نسبت به باورهايي كه در آنها از لفظ ( بايد ) استفاده مي شود هشيار باشيد . او بايد سلام كند . او بايد دست بدهد . او بايد حق شناس باشد . او بايد ملاحظه بيشتري داشته باشد . شايد به نظر برسد كه اين فهرست بايدها ، يك سري توقعات منطقي هستند . اما اگر اين باورها را نداشته باشيم چه مي شود ؟ اگر مردم مطابق توقعات ما رفتار نكنند چه اتفاقي مي افتد ؟ وقتي اين بايدها را براي ديگران قائل مي شويم ولي آنها اعتنايي به توقعات ما نمي كنند احساس مي كنيم كه مورد بي احترامي و ناسپاسي قرار گرفته ايم اما وقتي كه اين بايدها را فراموش مي كنيم صرف نظر از نوع رفتارهاي ديگران مي توانيم هميشه شاد و خوشبخت زندگي كنيم .

نتيجه :

اعتقاد به “ بايدها “ هيچ كمكي به ما نمي كند زيرا دنياي واقعيتها ، “ بايد “ را  نمي شناسد . بايد و نبايدي وجود ندارد . همه چيز ، همين است كه هست . وقتي از واقعيت انتقاد مي كنيم هميشه بازنده مي شويم . افكار و انديشه هايي كه باعث آزار و رنج شما    مي شوند ، هر چه كه باشند چيزي جز انديشه نيستند و شما مي توانيد انديشه خود را تغيير دهيد .